تبليغاتX
دریا

دریا

حرفهائی برای نگفتن

مناجات

خدایا سلام:

خیلی وقت بود که تو وبلاگ باهات حرف نزده بودم. اما میدونم که هر جا باهات حرف بزنم می شنوی.

تو وبلاگ. تو چت روم. با ای میل با اس ام اس. یا همین جوری خودمونی. می دونم واسه تو هیچ کدومش فرقی نداره.خدا جونم خیلی مخلصیم!!!!!!

اگر زیاد حرف بزنم وقت بقیه بنده هات رو می گیرم.

خودت می دونی که چی می خوام بگم.

پس هوای منو داشته باش.

آمین.

 


 

نوشته شده توسط آریابد در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 21:20 موضوع | لینک ثابت


نمیدانم !!!!!

به نام تو که تنها نام نامی هستی توئی

نمیدانم خدایا !!!!!!!!!!!!!!!

میگویند همه درد بشر از دانستن است و با نادانی راحت تر میشود زندگی کرد.

من نمیدانم که آیا دانائی نعمت است یا نادانی؟

اگر بفهمی باید زجر بکشی و اگر نفهمی راحت و آسوده خاطر زندگی میکنی.

می گویند حتی آن دنیا دیوانگان به بهشت می روند چون نمی فهمیدند و مسئولیتی ندارند.

بالاخره نفهمیدم فهمیدن نعمت است یا نفهمیدن؟

خدایا من حتی فرق بین این دو را هم نمی فهمم!!

 زمان های زیادی پی می برم که در مقابل عظمت تو چقدر حقیرم!!

فهمیدن مثل یک سرازیری تند است که وقتی در مسیر آن قرار گرفتی راه برگشتی نداری.

خدایا کمکم کن که بفهمم فرق بین فهمیدن و نفهمیدن را !

خدای فهیم و عالم من شبت بخیر!!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 1:49 موضوع | لینک ثابت


شکر ایزد که مرا یادی کرد

به نام تو نامی ترین

طایر دولت ار باز گذاری بکند

یار باز آید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در وگهر گر چه نماند

بخورد خونی وتدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من

هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما

مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده ام باز نظر را به تذوری پرواز

باز خواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای

جرعه ای در کشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب

بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی

گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

ترا سپاس ای قدرت مطلق عالم آفرینش که عاصی ترین و درمانده ترین بنده هایت را نیز فراموش

نمی کنی.

خدایا من هنوز در ابتدای راهم. به وجود مقدس خودت سوگندت می دهم که مرا تا پایان این راه دشوار همراهی و حفظ کن.

بی تو هیچم بی او تنهایم!

خدایا.......

آمین!!!!!!!


 

نوشته شده توسط آریابد در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


خدایا امشبی را تو و من

بنام تو که هیچ کس را در هیچ حالی فراموش نمی کنی

خدای من اشب نیز روی سخنم با توست.

می دانی و می دانم که شب های پیش بسیار گله کرده ام.

می دانی و می دانم که تحمل و ظرفیت مرا می دانی.

می دانی و می دانم که حال مرا درک می کردی.

می دانی و می دانم که راه به هیچ کجا به جز درگاهت نداشتم.

و می دانم که شنیدی.

امشب تو را سپاس می گویم به خاطر روزنه امیدی که اکنون گشوده ای.

خدایا. من کماکان بنده ای ناچیز در مقابل قدرت بی انتهای تو هستم.

در ادامه این راه مرا یاری کن.

نگذار نوری که هم اکنون از این روزنه امید بر این شبهای سرد و تاریک تابیده دوباره خاموش شود.

خدایا می دانم که در همه احوال تو تنها یاور تنهایان هستی.

و می دانی که من بی او تنهایم.

می دانم که تو هستی. اما من بنده ای زمینی هستم و نیازمند عشق زمینی.

خدایا بزرگ من . این رحمتت را از این بنده زمینی ات دریغ مدار.

خدایا......

دیگر چیزی نمی گویم چون تمامش را هم تو می دانی و هم من.

خدایا بی تو تنهایم بی او نیز هم!!!!

مرا دریاب!!

آمین!

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت


امشب من و خدا و یاد تو

بنام تو که نمی توان نامت را نبرد

خدایا!

امشب روی سخنم با توست!

گرچه شاید این روزها مرا بنده ای عصاینگر می دانی

اما می دانم که  حرفهای این بنده عصیانگر  نیز به تو خواهد رسید.

اگر شکایت دارم اگر در سکوت فریاد می زنم اگر حیران و پریشانم علت همه را تو خود خوب می دانی

خدایا آرامشی عطا فرما تا بتوانم بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم.

این را جبران خلیل جبران گفته

اما من با تمام وجود از اعماق قلبم می خواهم که :

پروردگارا قدرتی عطا فرما تا بتوانم تغییر دهم آنچه که آسایش را از من ستانده

خدایا! آخر تو که به التماس این بنده کمترین بی نیازی

بار الها! تو که خود واقفی به حال این دل پریشان

بارها مرا آزمودی مرا از اوج به پایین کشاندی

دم بر نیاوردم! فراموشت نکردم! سپاسگذارت نیز بودم.

اما این بار تاب تحمل ندارم.

ای قدرت مطلق بی انتها هیچکس حال این روزهای من را نمی داند جز تو

می دانم که تو خود عالمی به احوال تمام هستی

اما من شکستم.

نگذار بیش از این بسوزم!

مرا از این ورطه هلاک رهائی بخش!

تو می دانی اما من نمی دانم که پایان این ماجرا چه بر سر من خواهد آمد.

بسیار سخت است که باور کنم بعد ار او دوباره روی خوش زندگی را ببینم.

می دانی و می دانی که تا کنون چنین التماست نکردم.

چون همیشه راضی بودم به آن چه خواستی

اما این بار  .......

نمی دانم که آیا این سخنان  کفر آمیز است؟

تو میدانی و من می دانم که حکایت این دل است نه شکایت!

خدایا تو را به قدرت بی انتهای خودت سوگند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا آغاز به نام تو

پایان به یاد تو

امید به رحمت تو!

می دانم که اگر این وبلاگ را هیچکس نخواند تو می خوانی خدای بزرگ من!

خدایا منتظر کامنت خوب تو هستم!!!!!!!!!!!!!!!!!

امشب نوشتم برای خدا!

اما بازهم برای تو. به یاد تو.

خدای مهربان هم میداند که اگر این را می گویم نمی خواهم  کفر بگویم!

خدایا! می دانم که که می دانی.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت


در انتظار

به نام توئی که او را آفریدی

چه تکراری شد ه اند این روزها و شبها

آمیزه ای تلخ همگون از:

شبهای بیداری و روزهای بی خوابی

ساعات حیرت دقایق حسرت ثانیه های هجرت.

سالها سرزمین این دل تنها سرد و تاریک بود.

اما انگار دعا های من اشتباه به بالا رسیدند!

آنی شرر تابشی تند درخشید و خاموش شد!

کاش می دانست چه آتشی بر جسم و جانم فکنده

لهیبی که با دریای دو چشمان اشکبارم نیز خاموشی ندارد.

تنها چاره دل دریائی توست.

اما....... سینه مالا مال درد است ای دریغا مرهمی

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یک باره جان قربانت ای دوست

دلی ناساز و شوق وصل کویت

نهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره آشفته حالم

ز هجرانت بتا رو بر زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یک باره حالم

سحر سر بر سر سجاده کردم

دعائی بهرآن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

لبالب یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجریار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

چو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم. پریشان روزگارم

من آن سر گشته هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازینم بی وفائی؟

دمادم با دل من در جفائی

چرا آشفته کردی روزگارم؟

عزیزم دارد این دل هم خدائی

یک بار دیگر نوشتم:

برای تو. به یاد تو. به خاطر تو.

برآی ای آفتاب صبح امید        که در دست شب هجران اسیرم

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


درد شیرین

نمی دانی چه دردیست وقتی که با من از کس دیگری می گوئی

چیزی در وجودم فرو می ریزد  می شکند می سوزد ویران می شود

اما همه اینها را به جان می خرم برای آن که لحظه ائی را کنارت باشم

کاش حداقل جرات آن را داشتم که  بگویم بس است

اما نمی توانم

چه درد شیرینی است این لحظات را با تو بودن!

با تو درد  و غم را هم دوست دارم

بی تو.....

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم      دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

از در خویش خدا را به بهشتم مفرست       که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

برای تو!

توئی که دیر آمدی و زود رفتی

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 2:5 موضوع | لینک ثابت


بخاطر تو

به نام تو

نمی دانی چه دردی است با تو بودن بی حضورت

اما در کنار تو درد هم خوش است.

حال تشنه ای را دارم که از آب دریا بنوشد.

نه تنها سیراب نمی شود بلکه تشنه تر می شود.

من آن تشنه کنار دریا هستم.

دریائی وسیع و آرام و بی انتها که من از ورود به حریم آن منع گشته ام

هر چه سرم بیاید حقم است.

لحظات حضورش آنگونه که باید درک نکردم.

حالا باید بنشینم مانند بوتیمار کنار دریا حسرت بکشم.

خدایا اگر می خواستی به اهمیت وجودش پی ببرم فریاد می زنم که فهمیدم

اما.........

گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من    آنچه البته به جایی نرسد فریاد است

خدایا تقاص کدامین گناه مرتکب نشده را  می ستانی.

نفرین به تو روزگار کج مدار.که هیچ وقت با من سر سازگاری نداشتی.

هیچ وقت گله نکردم. اما خب من هم آدمم. صبر تا کی ؟تحمل برای چه؟

شبهای بیداری. روزهای بی خوابی.

ساعات حیرت. دقایق حسرت.ثانیه های انتظار.

همیشه می گفتم چون می گذرد غمی نیست. اما آن روزها برای من گذشتنی نیست.

می دانم که

هگزم نقش تواز لوح دل و جان نرود      هرگز ازیاد من آن سرو خرامان نرود.

می نویسم برای تو.

به یاد تو.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 1:36 موضوع | لینک ثابت


برای تو

بنام آن که جانم در دست اوست

باز هم برای تو مینویسم.

سالها گذر هیچکس بر کویر خسته این دل نیفتاده بود.

او هم که آمد رهگذری بود. دمی درنگ نکرد.

اما نقش قدمهایش تا ابد بر تن تشنه و سوخته این کویر باقی می ماند.

نقش دریا در کویر!

 این روزها فرق میان خوب بودن و بد بودن را فراموش کرده ام.

وقتی اطرافیان می پرسند ِ حالت خوب است؟

جواب طوطی وار متشکرم شما خوبین؟ را می دهم

اما یادم نیست که حال خوب کدام است و حال بد کدام.

دروغ چرا !

حال خوب را یک روز برای ساعاتی داشتم

خوب که چه عرض کنم. غیر قابل توصیف است. حس یک پرواز ملکوتی.

حتما" تو می دانی که منظور من چیست و کدامین روز است؟

نمی دانم چرا اینجا می نشینم می نویسم در حالی که ممکن است این مطالب را کسی که باید بخواند هرگز نخواند.

اما.......

امروز جمعه است ۱۶ آذر ماه سال ۱۳۸۶ یک روز بارانی

شاید این روز زمانی که این مطالب را می خوانی برایت بی معنی باشد

اما برای من نه!

چون در این روز به شک من به یقین تبدیل شد.

من هیچ چیز را و هیچ لذتی را بی حضور واقعی تو نمی خواهم.

می دانم که شاید باقی ایام زندگی من خراب شده باشد.

اما من راضیم. آن ایام آن قدر برای من لذت بخش بود که اگر همین حالا هم از من بخواهند که راجع به آن معامله کنم حاضرم تمام زندگیم را با کمتر از نصف آن روزها عوض کنم.

گر در همه ایام عمر با تو بر آرم دمی

حاصل عمر آن دم است باقی ایام رفت

خدایا گفتم که راضیم اما تو که میدانی

خدای بزرگ من یک خواهش  دارم .لطفا" یک دقیقه به حرفهای من گوش کن آری فقط یک دقیقه

فکر کنم میان این همه بنده یک دقیقه وقت خصوصی به من میرسد.

خدای می دانی که چه شبهائی با تو خلوت کردم .

حضورت را درک کردم. وجودت را با تمام وجودم حس کردم.

اما آن شبها هیچ وقت از تو هیچ چیزی نخواستم.

اما این شبها....

چنان پریشانم که وجود خودم را نیز از یاد برده ام

خدایا توی این شبهای تاریک و سرد بی حضورش تو مرا دریاب

رهایم کن هر گونه که خود می دانی

دیگر این دل شکسته و تن خسته طاقت به دوش کشیدن چنین بار گرانی را ندارد

گفتم که راضیم؟

اما نه به وجود خودت سوگند که نیستم!

خدایا ! مرا دریاب

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد.

گر چه اگر هم می دانستم باز دل را به دریا می زدم.

چشمم اگر خطا کند دل که خطا نمی کند

دل به زمانه داده ام هر چه زمانه می کند

برای تو نوشتم.

شاید هیچ وقت نخوانی .

اما من برای تو می نویسم.

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 21:7 موضوع | لینک ثابت


بنام تو

بنام نامی تو که جز نامت نامی در جهان نبوده و نیست

حرفهائی است برای گفتن و حرفهائی برای نگفتن. حرفهائی که اگر مخاطب خود را بیابند . هستند وگرنه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.

برای تو مینویسم شاید اینگونه این دل سرگشته دمی بیاساید.

اما نه. من می دانم که اینگونه نیست. گرچه شاید تو ندانی.

خدایا تو تنهائی و درد تنهائی را می دانی. اما خیلی فرق است بین تنهائی تو با من.

آخر تو خدائی ‌ِ بی همتائی اما من چه؟

درد این دل ‌خسته را برای چه کسی بازگو کنم؟

میدانم که به هرکسی هم بگویم حتما" جواب می دهد صبر کن.

آخر چگونه صبر تا کی؟ آی آدمها که در ساحل نشسته اید یک نفر در دریا می سپارد جان.

خسته ام !

خدایا می خواهم از تو گله کنم. آری از تو!

چه ایرادی دارد؟ مگر نه اینکه وقتی بندگانت راه به هیچ کجا ندارند باید به سراغ تو بیایند.

خدایا من از دست تو گله دارم.

می خواهم بگویم .......

چه بگویم که هم قصه نا نگفته دانی هم نامه نانوشته خوانی!

 وتو خود میدانی که من از چه گله دارم.

اما می خواهم بدانم چرا؟

می دانم که اگر از بنده هایت سوال کنم می گویند حکمت بوده؟

اما من پاسخ تو را می خواهم؟

کدام حکمت؟ مگر توئی که عالمی ظرفیت بند ه ات را نمی دانی؟

مگر تو عادل نیستی؟ پس چرا اینگونه؟

 می خواهی به من ثابت کنی تو مالک مطلق همه چیز در این عالم هستی؟

می خواهی به من ثابت کنی که تو قادر مطلق در این عالم هستی؟

می خواهی ثابت کنی که تو .......

خدای من همه اینها را من می دانم و تو نیز خود می دانی

پس جواب این کمترین بنده سرگشته و حیرانت را بده چرا؟

آیا سهم من از تمام زندگی فقط همان ایام کوتاه بود؟

خدایا خسته ام.

مژده وصل تو کو که از سر جان برخیزم

طایرقدسم و از دام جهان برخیزم

به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

ز سر خواجگی کون و مکان برخیزم

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من بی می و مطرب منشین

تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنمای ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم گیر

تا سحر گه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم.

خدایا خسته ام.

آخر تا کی باید بار تنهائی این دل پریشان را به دوش بکشم؟

تو بگو.

آفتابی که بعد از سالها بر فضای ابری این دل تاریک تابید چه زود رخ پوشانید.

چه زود دیر می شود!

برای تو نوشتم.

شاید هیچ وقت نخوانی .

اما من برای تو می نویسم.

چون شاید هیچکس به اندازه تو نتواند حال من را درک کند

البته شاید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط آریابد در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت


دریا

دریا

حرفهائی برای نگفتن

نوشته های پیشین

دریا

دریا

حرفهائی برای نگفتن

نوشته های پیشین

دریا

دریا

حرفهائی برای نگفتن

نوشته های پیشین

دریا

دریا

حرفهائی برای نگفتن

نوشته های پیشین